مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

47

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنى تا به مقصود برسى . بازرگان‌زاده گفت : اى مادر ، هرچه گوئى ، همان كنم . عجوز گفت : ببازار حريريان شو و دكه ابو الفتح بن فيدام را بازپرس . چون ترا بدكان او دلالت كنند ، او را سلام كرده ، بنشين و به او بگو از مقنعه‌هاى مطرز بطراز زرّين كه در نزد تو هست ، همىخواهم . چون مقنعه بيرون آورد ، او را بقيمتى گران خريده ، بياور تا من فردا در نزد تو حاضر شوم . پس از آن عجوز بازگشت . و آن پسر ، شب را بروز آورد . چون بامداد شد ، هزار دينار در جيب گذاشته ، ببازار حريرفروشان رفت و از دكان ابو الفتح بن فيدام باز پرسيد . مردى از بازرگانان بسوى ابو الفتح دلالتش كرد . چون بدكان رسيد ، مردى باوقار نشسته يافت كه خادمان و بندگان در پيش او ايستاده بودند . آنگاه بازرگان‌زاده پيش رفته ، سلامش داد . او نيز رد سلام كرد و بنشستن اشارتش كرد . آن پسر در نزد او نشسته ، گفت : اى بازرگان ، فلان مقنعه را كه تو دارى ، همىخواهم . بازرگان ، غلامكى را بآوردن بقچهء حرير بفرمود . غلامك از صدر دكان ، بقچهء بياورد . بازرگان ، بقچه را گشوده ، مقنعهء چند بدر آورد كه پسر در خوبى آنها خيره ماند و بحيرت بدان مقنعه‌ها همىنگريست تا اينكه همان مقنعه را كه عجوز سپرده بود ، در ميان آنها بديد . او را از بازرگان به پنجاه دينار زر سرخ خريده ، فرحناك شد و بخانهء خود بازگشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصدم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بازرگان‌زاده به خانه خود بازگشت . درحال ، عجوز از در درآمد . پسر چون او را ديد ، برپاى خاسته ، مقنعه به او داد . عجوز گفت : آتش بياور . پسر آتش حاضر آورد . گوشه مقنعه را بر آتش بسوزانيد . پس از آن مقنعه را برداشته ، بسوى خانهء ابو الفتح رفت . چون بخانهء او رسيد ، در بكوفت . دخترك پرىپيكر بدرآمده ، در بگشود . چون عجوز با مادر دخترك آشنائى داشت ،